آیساآیسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

من و دخترم

بی خوابی

عزیزه دله مامان دیشب تا صبح بیدار بودی وبازی می خواستی ، کلی با هم حرف زدیم و بازی کردیم . الانم که سرکارم کلی خوابم می یاد در عوض تو خونه مامانی راحت خوابیدی . بخواب گلم ، خوابای قشنگ ببینی. ...
20 مهر 1390

دلتنگی مادرانه

عزیزه مامان، امروز اومدم سر کار اما همش به توفکر میکنم، دلم خیلی خیلی برات تنگ شده برای خنده هات وجیغات و گریه هات دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم دلبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــندم   ...
19 مهر 1390

دوست

اینم آیسا با دوست جونش کسری که 25 روز ازش بزرگتره مامانی کلی با دوست جونت بازی کردی تازشم حواسم نبود خط خطیش می کردی. آخی نی نی به این نازی دلت میومد چنگش بندازی   ...
19 مهر 1390

گوشواره

نفس مامان، دیشب گوشاتو برای گوشواره سوراخ کردم. الهی بمیرم اینقدر جیغ کشیدی، تازه اشکم داشتی نفسم، ولی به قوله مامانی تازه تو ١٢٧ روزگیت شبیه دخترا شدی عسلم. خاله جونت گفت کاش هر گوشت رودو تا سوراخ میکردم، اما گفتم خودت بعداً اگه خواستی انجام می دی مامانی. راستی بابات هم دعوام کرد که دردت آوردم جیگر مامان گفت تو الآن میگی این چه مامانیه من دارم یه روز سوزن تو پام میکنه فردا تو گوشم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  خدا عاقبتمو بخیر کنه . ببخشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد عزیزمامان ...
19 مهر 1390

بدون عنوان

  نازنازیه مامان دیشب یک ساعت گذاشتمت پیشه بابایی و رفتم بیرون ، وقتی برگشتم طفلی بابایی دیگه اعصاب نداشت از دستت ، یه نفس جیغ کشیده بودی گلم تا اومدی تو بغلم آروم خوابیدی ، فکر کرده بودی باهات قهر کردم و رفتم . کوچولویه مامان ، مامان هیچ وقته هیچ وقت تنهات نمی زاره. قول میدم عزیزه دلم ...
11 مهر 1390

بدون عنوان

طلای مامان دیشب اومدیم خونه مامانی چون جنابعالی سرحال بودی و مامانه بیچارت خسته خسته، صبحم که اومدم سر کار خواب بودی، ساعت یازده زنگ زدم از مامانی بپرسم دیشب چطور خوابیدی؟ گفت دیشب رو ولش از صبح همه جای خونه از خودت یادگاری گذاشتی. دست گلت درد نکنه عزیزم ...
11 مهر 1390

بدون عنوان

دیروز واکسن چهار ماهگیتو زدی نازنازیه مامان ، هم درد داشتی ،هم تب کردی، تازشم یه چنگ بزرگ روصورت مامانی انداختی ، جاش هنوز دردمیکنه. دوست دارم مامانی، دیگه واکسن نداری تا شش ماهگیت، از الآن نگرانم.   ...
9 مهر 1390

خواب

دختر کوچولوی مامان دیشب نزاشتی اصلاً بخوابم، سرحال بودی و بازی می خواستی ،عزیز مامان فردا نوبت واکسن چهار ماهگیته ، امیدوارم زیاد دردت نیاد. من و بابا اینقدر دوستت داریم که تحمل گریه ها و بغض کردناتو نداریم . میدونی مامانی منتظرم زودتربزرگ شی جون بگیری تا محکم بغلت کنم وبا هم بخوابیم. راستی یه هفتست یه کار جدید یاد گرفتی و مدام تکرار می کنی، فیلمت و گرفتم و بعدها نشونت میدم، از دیروز هم بهت یه وعده حریره بادام میدم، به نظر دوست داری تازشم گلابی و سیب هم می خوری، اگه حواسم نباشه بابایی بهت هندوانه هم میده.شکمووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ...
6 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و دخترم می باشد